لوگوی جشنواره وب و موبایل ایران
 

مقدمه کتاب «هاشمی بدون روتوش» | به مناسبت درگذشت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی

 شاید نخستین مطلبى كه مى‌بایست درخصوص این كتاب گفت پیرامون آن چیزى باشد كه آن نیست. این كتاب نه مصاحبه با آقاى هاشمى رفسنجانى است، نه گفتگوست، نه تاریخ شفاهى و نه نقل خاطرات. از این بابت این كتاب هیچ ارتباطى با سایر كتب و آثار متعددى كه تاكنون از آقاى هاشمى تألیف شده ندارد. در تمامى آن آثار، چه در قالب خاطرات و یا مصاحبه، آقاى هاشمى متكلم وحده هستند. به این معنا كه ایشان یا مطالبى را به صورت خاطرات نوشته‌اند و یا آنكه از ایشان پرسش‌هایى شده و آقاى هاشمى هم پاسخ داده‌اند. كتاب حاضر اساساً این‌گونه نیست. این كتاب فى‌الواقع گفتگو با آقاى هاشمى است؛ یا درست‌تر گفته باشیم، بحث و گفتگو با ایشان است. بحث و گفتگوهایى كه در مواردى بدل به جدل و گفتگوهایى صریح شده است.

سرگذشت به وجود آمدن این كتاب هم همچون فضا و محتواى آن غیرمترقبه و برخلاف تصور بسیارى «تصادفى» بود. داستان آن بازمی‌گردد به سال‌هاى ۷۸ ـ ۱۳۷۷؛ سال‌هاى طلایى دوم خرداد، اصلاحات، جامعه مدنى و سایر رؤیاهای شیرین آن سال‌ها. سرمست و مغرور از پیروزى و فضاى بعد از دوم خرداد، برخى از «دوم خردادى»هاى جوان‌تر، رادیكال‌تر، مغرورتر و درعین‌حال كم‌تجربه‌تر كه فكر مى‌كردند كار تمام شده است، نه‌تنها به سروقت برخى از بنیان‌ها، ارزش‌ها و مفاهیم نظام و انقلاب رفتند، بلكه در ادامه آن شمارى از چهره‌ها و شخصیت‌هاى محورى نظام را نیز هدف گرفتند. نقد یا درست‌تر گفته باشیم، به زیر سؤال بردن ارزش‌ها و چهره‌هاى شاخص نظام، ابزارى شده بود براى كسب محبوبیت، شهرت و بر سر زبان‌ها افتادن. چنین شد كه شمارى از رادیكال‌هاى دوم خردادى پدیده هاشمى رفسنجانى را كشف كردند. هاشمى بدل به

ابزارى گردید كه منتقدین تلاش مى‌كردند تا با حمله و بى‌اعتبار ساختن وى اسباب شهرت، تشخص و اعتبار بخشیدن به خویش را فراهم آورند. به‌تدریج در نزد برخى مطبوعات و محافل دوم خردادى، هاشمى بدل شد به عاملى براى آنكه همه خرابى‌ها، ناكامى‌ها و هر آنچه بعد از انقلاب سیاه و نامطلوب بود بر سر وى ریخته شود. اگر دولت موقت (دولت مرحوم مهندس بازرگان) یا لیبرال‌ها ناكام مانده بودند، اگر روحانیت بعد از انقلاب سعى كرده بوده تا پست‌هاى اجرایى را قبضه نماید، اگر سفارت آمریكا به اشغال درآمده و كاركنان آن به گروگان گرفته شده بودند، جملگى زیر سر هاشمى قلمداد شد. اگر جنگ بعد از فتح خرمشهر (خرداد ۱۳۶۱) تا مرداد ۱۳۶۷ ادامه پیدا كرده بود به‌واسطه هاشمى بود؛ اگر فضاى سیاسى جامعه تنگ شده بود، مقصر هاشمى بود؛ اگر در ایران بعد از انقلاب افرادى به‌واسطه عقیده و ابراز آن گرفتار شده بودند، به خواست و اراده هاشمى صورت گرفته بود؛ اگر قتل‌هاى زنجیره‌اى اتفاق افتاده بود نام «عالیجناب سرخپوش» در میان بود؛ اگر فساد و رانت‌خوارى گسترش یافته بود، به‌واسطه سیاست‌هاى اقتصادى هاشمى بود؛ اگر... در یک‌کلام، همه خوب، شایسته و نیك عمل كرده بودند الا هاشمى كه یک‌تنه همه مشكلات و مصائب را آفریده بود. مجریان و مسئولینى كه آن روزها در كسوت اصلاح‌طلبان درآمده بودند، این‌گونه به مردم معرفى مى‌شدند كه آنان در گذشته و از ابتداى انقلاب فكر و ذكرشان آزادى، جامعه مدنى و قانون‌گرایى بود، اما هاشمى به‌عکس آنان، به‌واسطه اصرارش بر باقى ماندن بر سر قدرت به دنبال استبداد و اختناق رفت. نه‌تنها سخنى از هاشمى و نقشى كه در پیدایش دوم خرداد داشته در میان نبود، كه در حقیقت دوم خرداد واكنشى به سیاست‌هاى هاشمى تحلیل مى‌شد.

با نزدیك شدن انتخابات مجلس ششم در بهمن ۱۳۷۸، «حمله» و «زدن» هاشمى از سوى رادیكال‌هاى دوم خرداد شتاب بیشترى به خود گرفت. تلاش هرچه بیشتر در مخدوش كردن چهره هاشمى عملاً بدل به استراتژى انتخاباتى رادیكال‌هاى دوم خرداد شده بود. معمرین و عقلاى اصلاح‌طلب، اگرچه وارد این جریان نشده بودند، درعین‌حال نیز چندان به روى خود نمى‌آوردند كه دارد چه اتفاقى مى‌افتد؛ گویى آن جریان در كشور دیگرى دارد روى مى‌دهد. محافظه‌كاران كه بعدها بخش‌هایى از آنان بدل به

اصول‌گرایان شدند نیز در آن جریانات سكوت رضایت‌آمیزى كرده بودند و شاید در دل خیلى هم از برخاستن امواج ضد هاشمى بدشان نمى‌آمد. من با دوستانى كه در مركز استراتژى «زدن هاشمى» قرار داشتند، دو مشكل پیدا كردم. نخستین اشكالم اخلاقى بود و مشكل دوم از نگاه ماكیاولى به سیاست بود.

من تا به آن روز و برخلاف تصورات و شایعاتى كه بعدها پیرامون این حقیر و ارتباطم با آقاى هاشمى در سطح جامعه به وجود آمد، نه‌تنها هیچ آشنایى با آقاى هاشمى نداشتم، كه اساساً هیچ مراوده و ارتباطى نیز میانمان نبود. اگر كسى قبل از دوم خرداد و پیدایش مطبوعات دوم خردادى، از ایشان مى‌پرسیدند كه شما فردى به نام صادق زیباكلام را مى‌شناسید، پاسخ قطعاً منفى مى‌بود. نه خودشان، نه هیچ‌یك از اطرافیان، نزدیكان یا همكاران ایشان نیز حقیر را مطلقاً نمى‌شناختند. به‌استثناء دخترشان سركار خانم فاطمه هاشمى رفسنجانى كه در سال ۱۳۷۴دانشجوى بنده در دوره فوق‌لیسانس علوم سیاسى بودند، هیچ آشنایى و ارتباط دیگرى با مجموعه یاران ایشان نداشتم. على‌رغم اینكه هیچ آشنایى در میان نبود، مع‌ذلك و به‌واسطه آن دو دلیل كه در بالا گفتم، من به‌تدریج دچار مشكل با جریان ضد هاشمى شدم.

نخستین بار در آذر ۱۳۷۸ بود كه من در مهم‌ترین روزنامه دوم خردادى آن زمان یادداشتى در انتقاد از نحوه برخورد دوستان رادیكال دوم خردادى با آقاى هاشمى نوشتم. آن مقاله سروصدای زیادى به راه انداخت. چراکه براى نخستین بار بود كه یك چهره شناخته‌شده وابسته به جریان اصلاح‌طلب، علیه جریان رادیكال اصلاح‌طلب موضع‌گیرى كرده بود. واقعیت آن است كه جریان رادیكال در میان اقشار و لایه‌هاى تحصیل‌كرده و دانشجویى كشور طرفداران زیادى پیدا كرده بود و مخالفت با آن یك مسئله ساده نبود؛ اما مشكل آن بود كه نویسنده آن یادداشت نیز یك چهره کاملاً شناخته‌شده در میان ‌همان محافل و لایه‌هاى اجتماعى بود. آقاى مهندس عباس عبدى بلافاصله پاسخ تندى به آن یادداشت داد و طى روزهاى بعدى یادداشت‌هاى دیگرى نیز علیه موضع‌گیرى اینجانب در مطبوعات دوم خردادى درج گردید. البته برخى هم به جانبدارى از من مطالبى نوشتند كه حجم آن‌ها البته كمتر از مخالفین بود. به‌هرحال آن یادداشت باعث شد تا به تعبیرى یخ شكسته شود و افراد دیگرى نیز از درون طیف دوم

خرداد به نفع آقاى هاشمى موضع‌گیرى نمایند یا دست‌كم زبان به انتقاد از جریان رادیكال ضد هاشمى بگشایند.

 

 

یكى از مشغولیت‌هاى اجتماعى افرادى مثل من در آن روزها ایراد سخنرانى و مناظره در محافل دانشجویى در دانشگاه‌هاى اطراف‌واکناف مملكت بود. آن موضع‌گیرى و موجى كه به دنبال آن به راه افتاد سبب شد تا هرکجا كه پاى مى‌گذاردم با این پرسش از سوى دانشجویان و مخاطبین مواجه شوم كه «شما دیگر چرا از هاشمى رفسنجانى دفاع مى‌كنید؟» مخاطبین در حقیقت از من نه توضیح مى‌خواستند و نه علت موضع‌گیرى‌ام را مایل بودند بدانند. آنان در حقیقت شگفت‌زده شده بودند كه چرا فردى مثل من به دفاع از هاشمى رفسنجانى برخاسته است(آن‌هم با در نظر گرفتن آن حجم مطالب سیاهى كه دوستان رادیكال علیه وى در سطح جامعه مطرح كرده بودند). آنان در حقیقت مرا شماتت و سرزنش مى‌كردند. پرسش آنان در اصل این بود كه «شما كه یك چهره روشنفكر و نظریه‌پرداز دوم خردادى هستید، شما كه در دفاع از اصلاحات، جامعه مدنى و غیره این‌همه مى‌نویسید و مى‌گویید و با محافظه‌كاران جدال مى‌كنید، شما دیگر چرا از هاشمى دفاع مى‌كنید؟» در فضاى ضد هاشمى كه به وجود آمده بود، پاسخ‌هاى من نه گوش شنوایى پیدا مى‌كرد و نه چیزى را عوض مى‌كرد. به‌تدریج نیز حرف‌وحدیث‌های زیادى در علت دفاع من از آقاى هاشمى به راه افتاد كه على‌رغم تلخ‌بودنشان، نیك مى‌دانستم كه بهایى است كه آن موضع‌گیرى برایم به همراه خواهد آورد. تنها دلگرمى‌ام آن بود كه در آن تب‌وتاب‌های تند سیاسى سال ۱۳۷۸، برخى از چهره‌ها و نویسندگان دیگر دوم خردادى نیز جانب مرا گرفتند. ماشاءالله (محمود) شمس‌الواعظین كه مدیریت روزنامه‌هاى اصلى دوم خردادى (جامعه، طوس، نشاط و عصر آزادگان) را برعهده داشت، محمد قوچانى كه در بخش سیاسى روزنامه مى‌نوشت، دكتر مرتضى مردیها، مسعود بهنود و برخى دیگر در مقام نقد موضع‌گیرى‌هاى رادیكال دوستان دوم خردادى پیرامون آقاى هاشمى برآمدند. در آن پاییز و زمستان پر تب‌وتاب سال ۷۸، بارها تا پاسى از نیمه‌شب با دوستان در دفتر مدیر روزنامه (شمس‌الواعظین) پیرامون موضوع آقاى هاشمى بحث‌وجدل مى‌كردیم.

 

 

 

 

همان‌طور كه پیش‌تر گفتم، من دو دسته استدلال در مخالفت با جریان ضد هاشمى رفسنجانى داشتم. نخست آنكه آن را غیراخلاقى، غیرمنصفانه و گمراه‌كننده براى مخاطبینى كه به‌هرحال به‌نوعی به نویسندگان و تحلیل‌گران «دوم خردادى» اعتقاد پیدا كرده بودند مى‌دانستم. ریختن بار مسئولیت همه كژى‌ها، خبط و خطاها و كاستى‌ها بر سر یك نفر به نام هاشمى و ندیدن بسیارى از واقعیت‌ها به همراه نقش دیگران و اساساً طرح مسائل و تحولات بعد از انقلاب بدون در نظر گرفتن بسیارى از واقعیت‌هاى جامعه، از دید من به لحاظ اخلاقى مردود، از منظر رسالت روزنامه‌نگارى ناپسند و از منظر تعهد اطلاع‌رسانى صادقانه به مخاطبینى كه به ما اعتماد پیدا كرده بودند، حركتى غیرمسئولانه بود. بالأخص با در نظر گرفتن اطمینانى كه بسیارى از اقشار تحصیل‌كرده به‌خصوص جوانان و دانشجویان، یعنى نسلى كه در دهه نخست انقلاب خردسال بودند و چندان علم و اطلاعى از تحولات كشور در آن دهه نداشتند، این كار عملى غیراخلاقى و نقض اعتمادى بود كه مخاطبانمان در جریان دوم خرداد نسبت به ما پیدا كرده بودند. در آن مقطع بسیارى از مردم، اعم از آنان كه تب‌وتاب‌های دوران انقلاب، جنگ و تحولات دهه ۱۳۶۰ را تجربه كرده بودند و یا آنان كه در دهه ۶۰ خردسال و نوجوان بودند و چندان علم و اطلاعى از كم و كیف مسائل كشور نداشتند، نسبت به بسیارى از نویسندگان و چهره‌هاى دوم خردادى، بالأخص آنان كه در عرصه مطبوعات جلودار بودند، به‌نوعی اعتماد و اعتقاد پیدا كرده بودند. به‌غلط یا به درست، نظرات ما، تحلیل‌هاى ما، جهت‌گیرى‌هاى ما و شاید بالاتر از همه، قضاوت‌هاى ما براى آنان در بسیارى از موارد تعیین‌كننده بود. بنابراین تحریف واقعیت‌ها و قلب حقایق، وارونه نشان دادن مسائل و تحولات سال‌هاى بعد از انقلاب و یا خدشه‌دار كردن شخصیت‌ها و مسئولین، حتى اگر از روى اشتباه هم صورت مى‌گرفت عملى نابخشودنى بود. چه رسد به اینكه عالمآ و عامداً اتفاق بیفتد. متأسفانه در عمق آن بحث‌ها من در مواردى احساس مى‌كردم كه استدلال بى‌فایده است، چراکه صورت بسیارى از مسائل بدیهى‌تر از آن بود كه یك فعال سیاسى كه از دوران انقلاب به این‌سو در كوران تحولات كشور بوده است، نداند كه آن تحولات چگونه بوده و نقش بسیارى از شخصیت‌ها و چهره‌هاى نظام در گذشته به چه صورت بوده است. در این صورت دلیل دیگرى براى اصرار بر تخطئه و زدن هاشمى

 

مى‌بایستى در كار باشد و مع‌الأسف چنین بود. اصرار بر زدن هاشمى على‌رغم استدلال‌هاى عدیده در نادرست بودن آن، یا حكایت از اغراض فردى و انتقام‌گیرى داشت و یا به وسوسه شهرت‌طلبى روشنفكرى و افتادن بر سر زبان‌ها بود. زدن هاشمى باعث به وجود آمدن یک‌جور تشخص سیاسى روشنفكرمآبانه و كسب یك پرستیژ اجتماعى دگراندیشانه براى حمله‌كننده مى‌شد.

ملاحظات اخلاقى به كنار، استدلال بعدى من در مخالفت با حمله به هاشمى از یك نگاه ماكیاولى به سیاست نشأت مى‌گرفت. در ساده‌ترین شكلش، استدلال من به دوستان رادیكال آن بود كه فرض بگیریم هاشمى رفسنجانى همانى است كه شما در مطبوعات و سخنرانى‌هایتان دارید به تصویر مى‌كشید. حتى در این صورت، بى‌اعتبار ساختن وى و درنتیجه ساقط كردن وجهه سیاسى او، چه نفعى براى ما دوم خردادى‌ها یا اصلاح‌طلبان در پى خواهد داشت؟

بى‌اعتبار ساختن هاشمى رفسنجانى نه‌تنها هیچ عایدى و خاصیتى براى ما نداشت، بلكه اتفاقاً سود این كار به جیب محافظه‌كاران ریخته مى‌شد. هاشمى رفسنجانى بیش از آنكه مانعى براى اصلاح‌طلبى باشد، دیوار بلندى براى جریانات راست و محافظه‌كاران بود. درست است، هاشمى رفسنجانى اصلاح‌طلب و دوم خردادى نبود، نه اشتیاقى به توسعه سیاسى نشان داده بود، نه از حقوق اقلیت‌ها دفاع كرده بود، نه در خطبه‌هاى نماز جمعه كلامى از جامعه مدنى و حقوق شهروندى بر زبان آورده بود و نه از هیچ‌یك از دیگر شعارهاى «دوم خردادى» حمایت كرده بود؛ اما در میان خیل عظیم چهره‌ها و شخصیت‌هایى كه علاقه‌اى به این دست مفاهیم نداشتند، هاشمى رفسنجانى دست‌كم این مزیت را نسبت به دیگران داشت كه لااقل دشمن قسم‌خورده این مفاهیم نیز نبود. اگر دیگران مى‌خواستند سر به تن این مفاهیم نباشد و بعضاً این‌ها را در حد گمراهى و انحراف قرار مى‌دادند، هاشمى رفسنجانى دست‌كم این‌ها را شرك و كفر نمى‌دانست، بلكه این‌ها را مطالب و مسائلى مى‌پنداشت كه در وضعیت فعلى كشور از اولویت چندانى برخوردار نبودند. درعین‌حال نیز حكم نمى‌داد كه طرفداران این مفاهیم فاسد، فاسق و فاجر هستند. بنابراین چرا ما او را از دست بدهیم؟

این ترجیع‌بند معروف من در بحث‌هاى آن روزها و آن شب‌ها با دوستان مخالف

هاشمى بود كه «دوم خرداد ضعیف‌تر از آن است كه بودن یا نبودن شخصیت سیاسى مثل هاشمى در كنارش خیلى برایش بى‌تفاوت باشد». استدلال اساسى بنده در مخالفت با جریان ضد هاشمى آن بود كه: «اگر طیف كلى سیاسى جامعه ایران را در آن مقطع میان محافظه‌کاران از یک‌سو و اصلاح‌طلبان از سویى دیگر در نظر مى‌گرفتیم، جایگاه هاشمى قطعاً جایى در میانه این طیف بود. چرا با زدنش او را به سمت محافظه‌كاران هل بدهیم؟» و بالاخره استدلال دیگرم این بود كه اگر هاشمى رفسنجانى در مجلس ششم حضور پیدا كند، وزن آن مجلس بسیار افزایش پیدا خواهد كرد. در آن صورت اگر اصلاح‌طلبان در آن مجلس اكثریت را پیدا كنند (كه كلیه شواهد و قراین حكایت از آن مى‌كرد) مخالفین اصلاحات و دوم خرداد به‌آسانی نخواهند توانست مصوبات آن را بى‌اثر سازند.

اما آن بحث‌ها راه به‌جایی نبرد. نه استدلال‌هاى اخلاقى و نه حجت‌هاى ماكیاولى من پیرامون در نظر گرفتن ملاحظات عملى و كاربردى سیاسى نتوانست چیزى را در دوستان رادیكال دوم خردادى تغییر دهد. حاصل كار را اكنون همه مى‌دانیم، رادیكال‌ها سرانجام موفق شدند هاشمى رفسنجانى را از آخرین واگن یا از روى ركاب قطار اصلاح‌طلبى پیاده كنند. او نیز با آن داستان‌هایى كه پیش آمد عطاى بودن در مجلس ششم را به لقاء آن بخشید و مجلس ششم با اكثریت اصلاح‌طلبان و زعامت شیخ‌الطایفه اصلاح‌طلبان، جناب شیخ مهدى كروبى، در تیرماه سال ۱۳۷۹تشكیل شد. مجلسى كه از همان ابتدا با بریدن همه پروبال‌هایش به دست خودش، نتوانست ظرف چهار سال بعدى كوچك‌ترین گامى را در جهت پیشبرد اصلاحات بردارد. البته بعدها كه به‌تدریج قطار اصلاحات به گردنه‌هاى صعب‌العبور رسید، به‌تدریج بسیارى دریافتند كه دوستان جوان و رادیكال دوم خردادى چگونه با زدن هاشمى، شاخه‌اى را بریده بودند كه دوم خرداد بر روی آن قرار گرفته بود. برخى سعى كردند با نزدیك شدن به ایشان و ترتیب دیدارهاى خصوصى جبران مافات نمایند، برخى دیگر بى‌اعتنا به این اتفاقات سعى كردند اصلاحات را به جلو برند و بالاخره برخى دیگر چندآن‌هم به عمق قضایا پى نبردند. سرانجام در جریان انتخابات دور نهم ریاست جمهورى، آن‌هم در مرحله دوم بود كه اصلاح‌طلبان بالاخره به این نقطه رسیدند كه چاره‌اى ندارند الا اینكه پشت سر هاشمى جمع شوند؛ اما این نوشدارو بعد از مرگ سهراب بود. بازگشت آنان به سمت هاشمى

آن‌قدر دیر اتفاق افتاد كه دیگر كار از كار گذشته بود و اصول‌گرایان فاتح بی‌چون‌وچرای انتخابات تیر ۸۴ شدند.

بازگردیم به داستان این كتاب. من تصور مى‌كردم پس از خوابیدن تب‌وتاب‌های انتخابات مجلس و آن قضایاى زمستان ۷۸، این سؤال كه «چرا من از هاشمى حمایت كرده‌ام؟» به دست فراموشى سپرده خواهد شد؛ اما زهى خیال باطل. فقط زمان فعل جمله تغییر یافت. به‌جای پرسیدن اینكه «چرا از ایشان دفاع مى‌كنى» جمله شد «چرا از ایشان دفاع كردى؟» ازآنجاکه از تكرار پاسخ به این سؤال خسته شده بودم، تصمیم گرفتم دلایلم را براى این كار بنویسم. حاصل كار یك یادداشت ۱۵، ۱۰ صفحه‌اى شد كه ماندم با آن چه‌کار كنم؟ نمى‌شد كتابى نوشت كه صرفاً ۱۵ - ۱۰ صفحه باشد. براى تكمیل مطلب رفتم به سروقت نوشته‌هاى دیگران و كلیه یادداشت‌هایى را كه له و علیه آقاى هاشمى در آن ماه‌ها نوشته شده بود را جمع‌آورى كردم. برخى تكرارى بودند؛ برخى پر و پایه چندانى نداشتند، برخى صرفاً تهمت و تخریب بودند، اما برخى نیز مباحث و مطالب پخته‌اى داشتند. آن‌ها را در یك مجموعه گردآوردم كه تبدیل شد به كتابى با نام «هاشمى رفسنجانى و دوم خرداد» (انتشارات روزنه، ۲۴ دى ۱۳۸۱). قبل از اینكه كتاب به زیر چاپ برود، فكر كردم كه خب! این‌همه مطلب له و علیه آقاى هاشمى مطرح شد، بالاخره نظر خود آقاى هاشمى پیرامون مطالبى كه علیه‌شان در طى این چند ماه گفته شد و در مطبوعات دوم خردادى چاپ شده چه بود؟ دوستان رادیكال اصلاح‌طلب و در سطحى دیگر كل جامعه مطالبى را علیه ایشان مطرح كرده‌اند؛ اما پاسخ آقاى هاشمى به این مطالب چیست؟ بالاخره شبهات، ابهامات، پرسش‌ها و مطالبى علیه ایشان در سطح جامعه مطرح شده، آیا این‌ها پاسخى دارند، ندارند و اساساً نظر خود آقاى هاشمى نسبت به آن مطالب یا «اتهامات» چه بود؟ تصمیم گرفتم كه این پرسش را با خود ایشان در میان بگذارم. به این معنا كه وقتى از ایشان بگیرم و بگویم من بخش عمده مطالبى كه له و علیه شما مطرح شده جمع‌آورى كرده و مى‌خواهم چاپ كنم، آیا شما خودتان كه محور موضوع و كانون این كتاب هستید، مطلبى ندارید؟

برخلاف تصور بسیارى (چه آن روز و چه امروز)، من و آقاى هاشمى هیچ مراوده و آشنایى قبلى با یكدیگر نداشتیم. فى‌الواقع تا قبل از موضع‌گیرى‌هاى من و دیدن عكس

حقیر در روزنامه، اگر آقاى هاشمى بنده را در جایى مى‌دیدند اساساً نمى‌شناختند. همان‌طور كه پیش‌تر نیز اشاره داشتم، اگر هم به ایشان معرفى مى‌شدم بازهم بنده را نمى‌شناختند، چه خودشان، چه اطرافیانشان، چه دستیاران، چه همكاران و چه یاران دور یا نزدیكشان.

حقیقتش من حتى به‌درستی نمى‌دانستم دفتر ایشان كجاست، البته مى‌دانستم كه رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام هستند، اما نمى‌دانستم كه دفترودستک مجمع در كجا قرار دارد. به‌علاوه نمى‌دانستم كه اساساً وقتى به من خواهند داد یا نه. تلفن مجمع را پیدا كردم و بالاخره پس از یک‌دو جین دفعه تلفن زدن، فردى از آن‌سوی سیم گفت كه چه‌کار با ایشان دارم؟ ماندم چه بگویم؟ گفتم كار شخصى دارم. صدا گفت كه بنویسید. تیرم به سنگ خورد. باز مجدداً تلفن زدم و این بار به صداى دیگرى در آن‌طرف سیم گفتم كه كتابى درخصوص ایشان در دست چاپ دارم و مى‌خواهم ۵ دقیقه پیرامون آن با ایشان صحبت كنم. صدا گفت بنویسید، گفتم چى را بنویسم؟ مى‌خواهم نظر ایشان را در مورد این كتاب بپرسم، این كتاب مربوط به ایشان مى‌شود. بالاخره پس از یكى دو هفته سماجت برایم ده دقیقه وقت تعیین كردند.

آن دیدار در یك روز گرم تابستان در تیرماه ۱۳۷۹ در دفتر كار ایشان در مجمع تشخیص مصلحت نظام (كاخ مرمر سابق در چهارراه ولیعصر پایین) برگزار شد. قبل از آن من فقط یک‌بار دیگر ایشان را از نزدیك دیده بودم، آن‌هم مهرماه سال ۱۳۵۸ بود كه به‌عنوان نماینده نخست‌وزیر (مرحوم مهندس بازرگان) در كردستان به شوراى عالى امنیت ملى گزارش مى‌دادم و ایشان‌ هم در آن جمع بودند. به‌جز آقاى هاشمى، چند نفر دیگر كه پیدا بود كارمندان دفتر هستند در اتاق بودند. قبل از آنكه من مطلبى بگویم آقاى هاشمى گفتند كه من همه نوشته‌هاى شما را خوانده‌ام و شما را یك محقق منصف و شجاع مى‌دانم. ای‌کاش آقاى هاشمى این را نگفته بودند. چون ترس و شاید درست‌تر گفته باشم رودربایستى من با ایشان، با این جمله فروریخت. گفتم آقاى هاشمى نصف بیشتر مطالب این كتاب علیه شما است به‌علاوه در سطح جامعه مطالب زیادى علیه شما مطرح است، خوب شما فكر نمى‌كنید لازم است كه توضیحى براى خوانندگان این كتاب بنویسید؟ گفتند كه چه توضیحى بنویسم؟ گفتم بالاخره این مطالبى كه علیه شما

مطرح است: قتل‌هاى زنجیره‌اى، ادامه جنگ، تداوم گروگان‌گیرى سفارت آمریكا، انقلاب فرهنگى، فساد و... بالاخره آیا این‌ها پاسخى دارند، ندارند؛ قبول مى‌كنید، نمى‌كنید؛ درست مى‌گویند، غلط مى‌گویند؟ خیلى خونسرد گفتند، «حالا من مثلاً مطلبى را توضیح بدهم، آیا به نظر شما چیزى را در ذهن مخالفین من تغییر خواهد داد؟» و ادامه دادند «آیا شما فكر مى‌كنید كه خیلى از آن‌ها كه این مطالب را علیه من در سطح جامعه به راه انداختند، حقایق و واقعیات را نمى‌دانستند؟» گفتم ولى بالاخره نمى‌شود كه چیزى هم نگفت. بعد ایشان مطالبى را درخصوص برخى از شایعات و آن مطالبى كه علیه ایشان مطرح بود گفتند.

از شنیدن آن مطالب متعجب شدم، هم دیدم كه چقدر میان واقعیات و «مى‌گویندها» فاصله است و هم چقدر آقاى هاشمى حاضرند خونسرد و بدون آنكه عصبى یا ناراحت شوند پیرامون آن‌ها صحبت كنند. گفتم آقاى هاشمى این مطالب كه شما فرمودید، مال شما نیست، این‌ها بخشى از تاریخ زنده تحولات ایران است. گفتند، «من دارم به‌تدریج این‌ها را به صورت خاطرات روزانه بیرون مى‌دهم.» گفتم آقاى هاشمى، آن خاطرات با این مطالب خیلى فرق مى‌كنند. شما در خاطراتتان مى‌نویسید، امروز فلانى آمد، آن‌یکی رفت؛ وزیر اقتصاد آمد و گزارش داد وقس‌علی‌هذا. درحالی‌که اصلاً نباید كه این صحبت‌هایى را كه امروز میان ما گذاشت، با فضاى آن خاطرات روزانه‌تان مقایسه كنید.

تا بدین جا به‌جای ده دقیقه، حدود نیم ساعت از مكالمه‌مان گذشته بود. احساس كردم، خود آقاى هاشمى هم نسبت به چنین گفتگوهایى بى‌علاقه نیست. گفتم، آقاى هاشمى اجازه مى‌دهید این‌ها را به صورت مكالمه درآورده و ضبط نماییم؟ گفتند اشكالى ندارد، شما سؤالاتتان را بنویسید و قبلاً به دفتر بدهید و من بررسى مى‌كنم و بعداً با شما صحبت مى‌كنم. وقتى از دفترشان خارج مى‌شدم چهل دقیقه شده بود و احساس مى‌كردم كه مسئولین دفترشان مى‌خواهند سر به تنم نباشد؛ اما واقعیت آن بود كه نیم ساعت از آن ۴۰ دقیقه را رئیسشان صحبت كرده بود.

ظرف هفته آینده در حدود یک‌دو جین پرسش بر روی كاغذ آوردم؛ اما هرقدر كه تعداد پرسش‌ها بیشتر مى‌شد، احساس مى‌كردم كه كار بیهوده‌اى است. سؤالات را كه مرور مى‌كردم، احساس مى‌كردم كه یك سرى پرسش‌ها كنار هم‌ردیف شده‌اند كه بعضاًچندان ارتباطى با یكدیگر ندارند؛ و صرفاً به‌واسطه آن نوشته‌شده‌اند كه در سطح جامعه این مطالب علیه ایشان مطرح مى‌شود. ایشان ‌هم در پاسخ توضیحاتى مى‌دهند كه آن‌گونه نبوده بلكه این‌گونه بوده، یا اصل ماجرا چنین بوده وقس‌علی‌هذا. دلم مى‌خواست از این فرصتى كه پیش‌آمده بود خیلى بهتر، جامع‌تر و عمیق‌تر استفاده مى‌كردم. به‌عنوان كسى كه كار اصلى‌اش تاریخ تحولات معاصر ایران است، مى‌دیدم ده‌ها پرسش پیرامون تحولات ایران قبل و بعد از انقلاب دارم. مثل داستان جنگ با عراق، چرا، چه شد، توسط چه كسى یا كسانى و چگونه بعد از فتح خرمشهر تصمیم به ادامه جنگ گرفته شد؟ چرا جنگ آن‌گونه پایان گرفت؟ افراد دست‌اندركار هر یك چه نقشى داشتند؟ به نظر آقاى هاشمى چرا دوم خرداد اتفاق افتاد؟ احساس ایشان در غروب روز جمعه دوم خرداد ۷۶ كه نتایج معلوم شد چه بود؟ آیا درست است كه امام با نامزدى مرحوم شهید بهشتى براى انتخابات ریاست جمهورى در سال ۱۳۵۸ مخالفت كردند؟ اگر درست است، چرا؟ آیا درست است كه در نخستین پیش‌نویس قانون اساسى كه به تصدیق مرحوم امام خمینى رسیده بود، اصل ولایت‌فقیه وجود نداشت؟ چرا، چگونه و چه شد كه بعداً ولایت‌فقیه به آن اضافه شد؟ استدلال آقاى هاشمى در قبال انتقادات علیه سیاست‌هاى اقتصادى‌اش در دوران سازندگى چیست؟ آیا واقعاً ایشان در جریان قتل‌هاى زنجیره‌اى در سال‌هاى ۱۳۷۰ نبود؟ اساساً چه شد كه ایشان (آقاى هاشمى) سر از مبارزه درآورد؟ اختلافات با مجاهدین خلق در سال‌هاى قبل از انقلاب از كجا و چگونه پیش آمد؟ چرا حزب جمهورى اسلامى على‌رغم آن‌همه قدرت منحل شد؟ علت واقعى یا اصلى اختلافات با بنى‌صدر بر سر چه بود؟ داستان مك‌فارلین و مذاكره یا معامله با آمریكایى‌ها فكر چه كسى بود؟ امام چقدر در جریان بودند؟ و ده‌ها سؤال و پرسش دیگر.

بعد از چند هفته، وقت دیگرى گرفتم. اعضاى دفتر در ابتدا گفتند كه شما قرار بوده سؤالات را بنویسید و قبل از مصاحبه به دفتر بدهید. گفتم كه نه! كار دیگرى دارم. در ملاقات دوم گفتم آقاى هاشمى من در طى این چند ماه خیلى فكر كردم. اینكه من پرسش‌هایى را بنویسم و شما هم پاسخ دهید، این مى‌شود یك مصاحبه یا كارى در ردیف كارهاى دیگرتان. من بیشتر مایل هستم با شما گفتگو كنم نه مصاحبه. مى‌خواهم با شما اگر اجازه دهید راحت و آزاد بحث كنم. من پاسخ شما را به بسیارى از پرسش‌ها مى‌دانم؛ یا کم‌وبیش پاسخ‌هاى شما مشخص هستند. من در حقیقت مى‌خواهم پیرامون پاسخ‌هاى

شما با شما گفتگو نمایم. به ایشان توضیح دادم كه كار من در دانشگاه اساساً بررسى تحولات سیاسى ایران معاصر است. من مى‌خواهم از طریق گفتگو با شما، بسیارى ازآنچه را كه اصطلاحاً مطالب یا نوشته‌هاى بین دو سطر مى‌نامند، یعنى مطالبى كه اساساً نوشته‌نشده‌اند را بدانم. من نمى‌خواهم با شما مصاحبه انجام دهم، بلكه مى‌خواهم با شما بحث و گفتگو داشته باشم. آقاى هاشمى مكث نسبتاً طولانى كردند و گفتند اشكالى ندارد؛ این كارها، كارهاى تحقیقاتى و دانشگاهى است، شما هم كه استاد علوم سیاسى هستید.

چنین بود یا چنین شد كه كار ما در نیمه دوم سال ۱۳۷۹ آغاز شد. به ایشان گفتم كه به همراه من سركار خانم فرشته اتفاق خواهند بود كه در كارهاى تحقیقاتى‌ام همكار و دستیار من هستند و دو، سه سالى مى‌شود كه باهم كار مى‌كنیم. كار ایشان تصحیح، ویرایش و تنظیم مطالب خواهد بود. نخستین جلسه ضبط یا گفتگو در اسفند سال ۷۹ صورت گرفت. روال كار به این صورت درآمد كه نوار گفتگوها بعد از پیاده شدن از سوى دفتر آقاى هاشمى در اختیار خانم اتفاق قرار مى‌گرفت. كسانى كه در كار تاریخ شفاهى بوده‌اند مى‌دانند كه مكالمات زمانى كه به صورت نوشتار درمی‌آیند آن روانى و سلاست گفتار را از دست مى‌دهند. كار مهم ایشان آن بود كه با توجه به حضورشان در گفتگوها، با دقت زیاد نوارهاى پیاده شده را به صورت متنى روان درآورند، ضمن آنكه از اصل گفته‌ها تخطى صورت نگیرد. بدون تردید بدون حضور، حوصله، دقت و بالاخره از همه مهم‌تر، امانت‌دارى ایشان در اصل گفته‌هاى آقاى هاشمى، این مجموعه هرگز از قوه به فعل درنمی‌آمد. ایشان در طى قریب به هفت سال ایشان باحوصله، پشتكار و جدیت ساعت‌ها گفتگوهاى شفاهى پیاده شده را به متنى سلیس و روان تبدیل كردند. بدون هرگونه تعارف و مجامله‌اى، این مجموعه بیش از هر كس دیگرى، مدیون كار خانم اتفاق مى‌باشد.

در مرحله بعدى جا دارد تا هر دوى ما از همكار ارجمندمان خانم استلا اورشان نیز تشكر زیادى به عمل‌آوریم. ایشان به‌دفعات اصلاحات و تغییراتى كه در متن مى‌دادیم را با طیب خاطر مى‌پذیرفتند. روى باز و گشاده خانم اورشان سبب شد تا ما با وسواس هر تغییرى را كه به نظرمان مى‌آمد انجام دهیم.

طبق توافقات اولیه با آقاى هاشمى قرار شد از دوران نوجوانى ایشان در زادگاهشان

در روستاى نوق كرمان و قبل از آمدن به قم در دهه ۱۳۳۰ شروع كنیم؛ اما همان‌طور كه در مجموعه گفتگوها دیده مى‌شود، این مسیر را نتوانستیم به صورت منظم انجام دهیم. بعضاً به دلیل اتفاقات، جریانات و تحولاتى كه در فاصله سال‌هاى ۸۴ ـ ۸۰ در كشور اتفاق مى‌افتاد، روال تاریخى موردنظرمان دنبال نشد و به‌جای آن موضوعات خاص روز محور گفتگوها قرار گرفت. نخستین گفتگوها در اسفند ۱۳۷۹ و آخرین آن‌ها كه در این مجموعه آمده در بهمن ۱۳۸۳ صورت گرفته. در طى این مدت مجموعاً ۱۲ گفتگو در مدت‌زمانی قریب به بیست ساعت صورت گرفت.

با شروع سال ۱۳۸۴ و انتخابات ریاست جمهورى در آن سال، گفتگوها معلق ماند و موكول به بعد شد. در طى این فرصتى كه پیش آمد به نظرمان رسید كه آنچه تاكنون صورت گرفته مى‌تواند در قالب یك مجموعه كامل به چاپ برسد. موضوع را با آقاى هاشمى در میان گذاردیم و ایشان هم موافقت كردند. لذا قرار شد پس از چاپ این بیست ساعت گفتگو، مابقى كار را با آقاى هاشمى ادامه دهیم.

مى‌ماند ذكر این نكته كه هیچ‌یك از ما شناخت قبلى و نزدیك از آقاى هاشمى رفسنجانى نداشتیم. در طى این هفت سال هرچه بیشتر با مشارالیه آشنا شده و کارکردیم، علاقه، اعتقاد و بالاتر از همه احتراممان به ایشان اضافه شد. 

 

فرشته اتفاق - صادق زیباكلام

۲۴ دى ۱۳۸۶



تالار وب
تالار وب
درباره تالار وب

درباره tw-cms

معرفی سیستم جامع
مدیریت و ساخت وب سایت بزبان فارسی- انگلیسی



TW-CMS (TalareWeb
Content Management System)

مدیر تالار وب : admin blog
نویسندگان
آمار تالار وب
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :